حكيم زجاجى
322
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سر خويش بر آسمان داشتى * هزبر دمنده فغان داشتى 5 دد و دام رفتى بر او فراز * ببردندى آن شير نر را نماز چو بيدار شد نامبرده ز خواب * بباريد از ديده در خوشاب به نزد معبر شد اندر نهفت * وز آن خواب يكسر به دو بازگفت جوابش چنين داد تعبيرگوى * كه آب مرادت روان شد ز جوى تو را داد خواهد خداوند هور * يكى پور بادانش و فر و زور 10 چو شيرى بود روز رزم آن پسر * شود پادشاه جهان سربهسر بلى تندخو باشد و بىوفا * كند بر همه خلق جور و جفا بريزد همه خون مردم به خاك * به كشتن ندارد ز كس ترس و باك ز كعبه چو آن نامور بازگشت * ميان بزرگان سرافراز گشت به پيش اندر افتاد منصور گرم * ابو مسلم از پس همىرفت نرم 15 چو از مرگ سفاح شد باخبر * دل نامور گشت زيروزبر ز عباسيان نامدارى همام * كه موسى بدآن نازديده به نام قضا را دلاور در اين راه بود * هم از مرگ سفاح آگاه بود به دو گفت بو سلمهء نامدار * كنم با تو بيعت كنون آشكار به گردون رسانم كلاه تو را * منور كنم تيره ماه تو را 20 به دو گفت موسى تو آن خود مگوى * به من بر فسون و فسانه مجوى كه من بيعت جعفرى كردهام * از آن كار خود را برى كردهام چو آمد به انبار اندر نهفت * به منصور اين داستان بازگفت چو از مرگ سفاح شد باخبر * ز فرمان جعفر بپيچيد سر به منبر برآمد يكى خطبه كرد * چنين گفت با مهتران شيرمرد 25 كه سفاح چون من برفتم ز راه * به دنبال مروان چنان كينهخواه مرا گفت گر خون مروان به خاك * بريزى كنى عالم از خصم پاك تو را گشت با مصر ، شام و يمن * تو باشى به گيتى سر انجمن پس از من تو باشى امام جهان * كنم آشكارا حديث نهان منم اين زمان در زمانه امام * نخواهيم بردن ز منصور نام 30 من او را كنون خلع كردم به راى * نهادم در اين كار فرخنده پاى